
خونه عشق
روزی روزگاری در جزیره ای دورافتاده، تمام احساسها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ...، هر کدام به روش خویش میزیستند تا این که یک روز دانایی به همه گفت: هر چه زورتر این جزیره را ترک کنید؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت؛ اگر بمانید، غرق میشوید. تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبارهای خانههای خود بیرون آوردند و تعمیر کردند. همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیزه را ترک کرند. در این میان، عشق هم سوار قایقش شد؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی در کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمیگذاشتند که او سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند! قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب میرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمیترسید؛ زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول، کسی جوابش نداد؛ در همان نزدیکی، قایق ثروتمندی را دیدی و گفت: ثروتمندی عزیز! به من کمک کن. ثروتمندی گفت: متاسفم؛ قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست. عشق رو به غرور کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز، تو خیسی و مرا خیس میکنی. عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز! مرا نجات بده. غم گفت: متاسفم دوست خوبم؛ من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم؛ بلکه خودم احتیاج به کمک دارم. در این حین، خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند؛ ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست. از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من کمک میکنی؟ شهوت پاسخ داد: البته که نه؛ زیرا سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری؛ یادت هست که همیشه مرا تحقیر میکردی؟ همه میگفتند: تو از من برتری؛ از مرگت خوشحال خواهم شد. عشق که نمیتوانست ناامید باشد، رو به سوی خداوند کرد و گفت: خدایا! مرا نجات بده. ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد: نگران نباش؛ تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری پس از به هوش آمدن، خود را در قایق دانایی یافت. آفتاب در آسمان پدیدار میشد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون میآمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. عشق برخاست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد. دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم؛ شجاعت هم که قایقش از من دور بود، نمیتوانست برای نجات تو بیاید. تعجب میکنم که تو بدون من و شجاعت، چطور برای نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام از ما نیست؛ تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم؛ ولی قبل از رفتن، میخواهم بدانم چه کسی مرا نجات داد. دانایی گفت: او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، چون فقط زمان است که میتواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند. کلمات عاشقانه ای که شما را عاشق تر می کنند! ) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک 2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز 3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس 4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری 5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون 6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن 7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس 8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر 9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز اگر من عاشقم ,عشقم تو هستی اگر من یک کتاب کهنه هستم بدان زیباترین برگش تو هستی اگر باغ نگاهم پر ز خار است گلم تاراج دست روزگار است به چشمانت قسم با بودن تو زمستانی ترین روزم بهار است کبوتر عشق هستم در اسمانها به دنبال تو می گردم بالهایم شکسته است و دلم پریشان می خواهم فریاد بزنم می دانم که صدای من در این کویر خواهد بیچید و تو خواهی فهمید که چقدر دوستت دارم وقتی که با تو هستم دقیقه ها برایم لحظه می گذرند و وقتی که دور از تو هستم ثانیه ها هم گذر خود را برایم آسان نمی گذرد زمان بسی تند می گذرد برای آنان که عاشقند و بسی طولانی است برای آنان که در انتظارند و واقعآ عبدیست این دنیا .و من این نامه را مینویسم تا حقیقت عشقم را نسبت به تو بیان کنم قدم به قدم به دنبالت بیایم از کوه و از صحراها از دشت پر از صخره ها سراغت را خواهم گرفت تا بدانی که واقعآ دوستت دارم و خواهم داشت یه خورده زیاده ولی تا اخرش بخونید... قشنگه شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرادر عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود زآنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزانرا به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سررا رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش،زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگزدوایی نیست و ازاین گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجابود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ وزیبایی قاصدک قاصدک، هان ! چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما؛ گرد بام و درِ من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری_ باری... برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند. در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم میگوید: که دروغی تو، دروغ! که فریبی تو ، فریب! هان، ولی ...آخر ...ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام ، آی ، کجا رفتی؟ آی... راستی، آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی ، جایی؟ در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم خُردک شرری هست هنوز؟ ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. «مهدی اخوان ثالث» همه چیز آرومه تو به من دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی تقدیم به همسر وهمدمم وعشق ابدیم وآخرین عشقم دوستت دارم هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد .بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم اشکی که بیصداست پشتی که بیپناست دستی که بسته است پایی که خسته است دل را که عاشق است حرفی که صادق است شعری که بیبهاست شرمی که آشناست دارایی من است ارزانی شماست عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب عشق یعنی انفجار احساسات عشق یعنی کم کردن فاصله ها عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن که فشانی بردوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست. (لئوبوسکالیا) دوست داشتن درست مثله ايستادن توي سيمان خيسه . هرچقدر بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي ، حتما ردپات باقي ميمونه!!! خلقت زن زنی ازطبیب عارفی پرسید:برای چه زن ازدنده ی چپ مرد آفریده شده است وازسایراعضای بدن اوبه وجودنیامده است؟طبیب عارف پاسخ داد:زن ازسرخلق نشدتابرمرد مسلط نشود,ازپای خلق نشدتازیردست وپای مرد لگدمال نگردد,ازپهلوی وی خلق شدتابااومساوی باشد, ازپهلوی چپ اوآفریده شدتازیربازوان مردکه چترحمایت اوست باشدوازنزدیک ترین موضع به قلب {یعنی پهلوی چپ}خلق شده تامرداورامحترم داشته تعریف زن زن,کشاورزی است که باتیغ مژگان,مزرعه قلب مردراشخم می زندوبااشک چشم آن راآبیاری می کندوسپس محصول آن راباداس ابرودرو می کند. نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت ! نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت! نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم! چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم! دو آوای تنهای سرگشته بودیم رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پر گشودیم .... دفتر عشق با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...» او هوايم را داشت چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن نگاه را وسعت داد آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي چشمك زد.. آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال.... خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست... آرزویم این است نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آن که تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواه... زندگی زیباست به سادگی گلبرگ های محبت به سادگی دستان پر از مهر مادر و نگاه پر از صداقت پدر و به سبزی لحظه های عشق زندگی ... زندگی تابلویی ست پر از امید به آینده و پر از سادگی های دفتر محبت ونجابت آبی آسمان و دریای بیکران . . . . زندگی با تمام خوبی ها و بدی ها زیباست پس همدیگر را درک کنیم و دریابیم ... عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست وبي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب این دیوانگیست که افق های اینده را دست کم بگیرید این دیوانگیست ... مي دوني دوست يعني چي؟ د:داشتن و:اونيکه س:ستايش کردنش ت:تمومي نداره آن که می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزاران کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرم توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود عشق یعنی با غم الفت داشتن سوختن با درد نسبت داشتن عشق در یک جمله یعنی انتظار انــتظار روز رجـــعت داشتن عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی در جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشمان تر عــشق یعنی سر به درآویختن عـشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختــن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی انتـــظار و انتـــظار عشق یعنی هرچه بینی عکس یار عشق یعنی دیـده بر در دوختـن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی سوز نی آه شبان عشق یعنی معنی رنگین کمان عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم و دل برهم زدن عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچومن شیدا شدن عشق یعنی قلــه و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد ومحنت دردرون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود عشق یعنی جام لبریز از شراب عشق یعنی تشنــگی یـعـنی سراب عشق یعنی حسرت شبهای گرم عشق یعنی یاد یک خیال نرم عشق یعنی غرقه گشتن در سراب عشق یعنی حلقه های بی حساب عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت عشق یعنی آخــرخط بهـشــت عشق یعنی گم شدن در لحظه ها عشق یعنی آبـی بی انتـــها عشق یعنی زرد تنها و غریب عشق یعنی سرخی ظاهر فریب عشق یعنی تکیه بر بازوی باد عشق یعنی حسرتت پاینده باد عشق یعنی هرزمان تنها شنیدن نام او چشم های من و تو آینه ی درد همند سالها رفت وهنوز ای روزگار این رسم و این آیین نمی ماند دنیا چنین غمگین و وهم آگین نمی ماند گیرم گلی چیدند، اما بر لب دنیا لبخند گل می ماند و گلچین نمی ماند هرچند در ذهن درخت پیر، بعد از این یادی به جز اندوه فروردین نمی ماند هرچند در آیینه ها تصویر زیبایی از انحنای رقصی آهنگین نمی ماند هر چند در تنگ بلور سینه ی مردم رنگی به غیر از ماهی خونین نمی ماند هرچند یوسف گم شد و در کلبه ی یعقوب حتی نشان از بوی بنیامین نمی ماند! ...اما به جادوی پر سیمرغ ها سوگند این زخمهای کهنه بی تسکین نمی ماند ماهی که می بینی فرو رفته ست در مرداب بالا بلند است اینچنین پایین نمی ماند □ ای مومنان! فکر بهشتی تازه تر باید تزویرتان پشت نقاب دین نمی ماند □ کندوی متروک زمین، خواب عسل دیدست فرهاد هم اینگونه بی شیرین نمی ماند خون رگ دست "امیر" از هر انارستان می جوشد و در بند باغ فین نمی ماند □ ای شاعر از پس کوچه های شعر خود برگرد شهر تو در تسخیر آن و این نمی ماند حتی اگر باران سنگ از آسمان بارد این شهر لبریز گل و آیینه می ماند مردی که درآیینه ها تکثیر خواهد شد چندان به این دیوانه ی مسکین نمی ماند! حامد حسینخانی بهار ! پرده از عاشقی بردار
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.
اگر اشک بودم با چشمان خیسم دستان تو را میبوسیدم اگر عشق بودم در قلب مهربانت خانه ای پیدا میکردم اگر یاد بودم ...یاد تو را همیشه داشتم چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن نگاه را وسعت داد آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي چشمك زد.. آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال.... خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست... آرزویم این است نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آن که تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواه...
اگر دو باره به دنیا بیایم
اگر من شاعرم ,شعرم تو هستی اگر من عاشقم ,عشقم تو هستی اگر من یک کتاب کهنه هستم بدان زیباترین برگش تو هستی اگر باغ نگاهم پر ز خار است گلم تاراج دست روزگار است به چشمانت قسم با بودن تو زمستانی ترین روزم بهار است کبوتر عشق هستم در اسمانها به دنبال تو می گردم بالهایم شکسته است و دلم پریشان می خواهم فریاد بزنم می دانم که صدای من در این کویر خواهد بیچید و تو خواهی فهمید که چقدر دوستت دارم وقتی که با تو هستم دقیقه ها برایم لحظه می گذرند و وقتی که دور از تو هستم ثانیه ها هم گذر خود را برایم آسان نمی گذرد زمان بسی تند می گذرد برای آنان که عاشقند و بسی طولانی است برای آنان که در انتظارند و واقعآ عبدیست این دنیا .و من این نامه را مینویسم تا حقیقت عشقم را نسبت به تو بیان کنم قدم به قدم به دنبالت بیایم از کوه و از صحراها از دشت پر از صخره ها سراغت را خواهم گرفت تا بدانی که واقعآ دوستت دارم و خواهم داشت ![]()
آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بی هوش شد. ![]()
![]()
فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین ![]()
![]()
![]()
اما ! آه
"بمان ای گل
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم
تو به من دل بستی از چشمات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه
تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن
بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست
همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم
عاقشم هستی این از چشمات معلومه
همه چیز آرومه تو به من دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
قصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من
تشنه چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی خوابم کن
بگو که این آرامش تا ابد برجاست![]()
![]()
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي شب
بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب ... لذت از ...![]()
به عشقم می کنم که بدون او زندگی معنانداردوباتمام وجودم فریاد می زنم اولین
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



که پياده رو ها ليز و يخبندان بود
بي هوا رفت
بي هوا ماندم
چه هوايش امروز
که پياده روها ليز و يخبندان است
در سرم پيچيده است...


به سادگی باغ آرزوها و به فصل خزان جدایی ها،





که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم
که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم
این دیوانگیست ...
که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم
که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است
این دیوانگیست ...
که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم
که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است
این دیوانگیست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه
شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند
تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...

شانه های من و تو شانه که نه!کوه غمند
چشم های تو عظیمند و پر از درد عمیق
از همین روی برای دل من محترمند
هر چه چشمان تو آواز صلابت بشوند
باز می خوانمشان باز عزیز دلمند
خنده ها را همه ققنوس شررساز بکن
تا به خاکستر من روح دوباره بدمند
تو هم از درد بگویی به کجا تکیه کنم؟
با ستون های خرابی که از اندوه خمند
چشم در چشم هم از راه بگوییم و امید
چشم های من و تو آینه تالار همند
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود اوهم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست...
نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.
به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ...
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.
چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.
بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.
عشق آتش است و دل آتشگاه.
اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.
راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .
و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.


بی تردید باز ترا انتخاب خواهم کرد
باز شیدایی خواهم کرد
باز عالمی را از یاد خواهم برد
و فقط ترا سینه خواهم زد
اگر بار دیگر به دنیا بیایم
فقط ترا دیوانه خواهم شد
عشق دیگر ... یار دیگر ... فرصت دیگر
نه .. ..
من دوباره در چرخش طرز نگاه تو خواهم مرد
و تشنه لب هزار دریا را بی اعتنا
در انتظار زلالی نگاهت پس خواهم زد
اگر دوباره به دنیا بیایم
هر صبح گله آهوان چشمانم را
در دشت بی کران نگاهت
آسوده رها خواهم کرد
ای شکوه گندمزاران
ای تمام زیبایی مزارع گلهای آفتابگردان
اگر بار دیگر به دنیا بیایم
باز هم در اولین نگاه گیج و مبهوت
آن وقار و جمال بی مثال خواهم شد
دوباره کیش و مات تو خواهم شد
بی پشیمانی . . همانی که بودم خواهم ماند
اگر بار دیگر به دنیا بیایم
باز شاعر تو خواهم شد
فقط شاعر تو گل آفتابگردان
وقتی دوست داشتن تو سرنوشت من است
وقتی راه دوم من فقط تویی
عشق من ...
هزار بار زندگی کردن هم برای من کم است !
| :قالبساز: :بهاربیست: |









